در روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود، پسر ١٠ سالهاى وارد قهوه فروشى هتلى شد و پشت میزى نشست. خدمتکار براى سفارش گرفتن سراغش رفت.
- پسر پرسید: بستنى با شکلات چند است؟
- خدمتکار گفت: ٥٠ سنت پسر کوچک دستش را در جیبش کرد، تمام پول خردهایش را در آورد و شمرد. بعد پرسید:
- بستنى خالى چند است؟ خدمتکار با توجه به این که تمام میزها پر شده بود و عدهاى بیرون قهوه فروشى منتظر خالى شدن میز ایستاده بودند، با بیحوصلگى گفت:
- ٣٥سنت
- پسر دوباره سکههایش را شمرد و گفت:
- براى من یک بستنى بیاورید. خدمتکار یک بستنى آورد و صورتحساب را نیز روى میز گذاشت و رفت. پسر بستنى را تمام کرد، صورتحساب را برداشت و پولش را به صندوقدار پرداخت کرد و رفت. هنگامى که خدمتکار براى تمیز کردن میز رفت، گریهاش گرفت. پسر بچه روى میز در کنار بشقاب خالى، ١٥ سنت براى او انعام گذاشته بود.
یعنى او با پولهایش میتوانست بستنى با شکلات بخورد امّا چون پولى براى انعام دادن برایش باقى نمیماند، این کار را نکرده بود و بستنى خالى خورده بود.
«سلام براو كه صداي خدارا مي شنود ،خدايي كه دراين نزديكي است»
«سلام خدا برشما خداپرستاني كه برايتان مژده بهشت راآورده ايم»
به حرمت شما عابدان روز وساجدان شب،به حرمت چشم هاي بارانيتان كه درعيش خلوتتان عطر بهار مي پيچد! به حرمت همان قبله اي كه قتلگاه نفستان است، به حرمت ايمانتان شما را مي خوانم؛ به نداي وجدانتان خلسه دنيايي تان رامي شكنم، باشد كه پروانه وار پيله دنيايي تان را بشكنيد عطر گلهاي بهشت ارزاني تان ، جامي از كوثر رضوان باده ساقي تان،بنگريم وديده را باز كنيم: «فَجرِ الله درپيش است» جاده اي ساختيم مقصدش خانه دوست، همدلي خواستيم دل راهي اوست.